محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

223

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

گفت : اين رسول الله كجا است ، مرا بنماى ، و به دست خويش آن را برزد و گفتا اكنون بنويس محمّد بن عبد الله . و صلح نامه چنان كه گفتم تمام كن . و چون آن بنوشتند ، پيغمبر عليه السّلام آن مهتران قريش را كه بودند همه را خط بستد و اصحابان خويش را خطها بستد . و سهيل را پسرى بود مسلمان شده ، و او را به خانه اندر همى داشتند با پاى بند . چون از اين صلح نامه بپرداختند ، پسر سهيل را ديدند كه با پاى بند [ به ] لشكرگاه آمده بود و همى گفت : لا إله الَّا الله محمّد رسول الله . گفت : يا محمّد نخستين عهد كه كرديم اين است ، اين را به من بازده . پيغمبر او را گفت : برو و به مكّه خداى را همى پرست تا آنكه كه خداى ترا فرج آرد . و سهيل او را به ستم بكشيد ، و پسر بانگ همى زد كه اى مسلمانان ، مرا به دست كافران باز همى دهيد تا از مسلمانى به كافرى خوانند . مسلمانان بجستند و گفتند ما را چه بايد چندين ذلّ از كافران برگرفتن . پيغمبر ايشان را جواب داد كه من آن كنم كه خداى فرمايد : و پيغمبر به راه اندر اصحابان را گفته بود كه من به خواب ديدم كه با شما اندر [ 201 b ] مكّه همى شوم ، و ياران آن سخن اندر دل همى داشتند و ندانستند كه از پس آن سال خواهد بودن ، و از بسيارى احتمال كه پيغمبر به خويشتن فراز پذيرفت ، خلقى منافق شدند و به شك افتادند . پس چون پيغمبر از كار صلح بپرداخت ، فرمود كه سرها بستريد و حرم گيريد . هيچكس اجابت نكرد ، و اين سخن سه بار بگفت . كس اجابت نكرد . اندوه مند شد ، و [ از ] زنان با وى امّ سلمه بود . به خيمهء او اندر شد . امّ سلمه گفت : ترا چه بوده است يا رسول الله كه چنين اندوهناكى ؟ گفت : چندين بار بگفتم كه سر بستريد ، و كس مرا بدين سخن اجابت نكرد . گفت : يا رسول الله ، هيچ اندوه مدار ، تو شو و سر خويش بستر و قربان بكن . پيغمبر چون اين بشنيد برخاست و اشتر خويش بكشت و سر بسترد . و يك ديگر را ياران از آن خبر دادند . پس همه سرها بستردند و قربان كردند . و چنين گويند كه بهرى سرها بستردند و گروهى نستردند . و اين از عبد الله بن العبّاس روايت كنند كه پيغمبر عليه السّلام گفت : * ( رحم الله المحلَّقين . ) *